آرزو ساداتآرزو سادات، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

آرزوی زندگی ما

روزت مبارک گل ناز

سلام گل نازم سلام همه کس مادر  سلام زندگیه من سلام هستی من سلام.......... فدات شم روزت مبارک امسال اولین سالیه که من دختر دارم . دخترم روزت مبارک انشاله صد سال این روزو بهت تبریک بگم .اگه زنده بودم میگن خدا هرکیو دوست داره بهش دختر میده خدا جونیییی ممنون که منو دوست داشتی و بهم دختر دادی هدیه ی منو بابایی به شما دو تا کتاب داستان بود که در لحظات اول یکیش رو ترکوندی عشق مامان و بابا همیشه پاینده باشیییییییییییییییییییییی ...
18 شهريور 1392

مروارید سوم و چهارم

آرزوي مامان.چقدر شيرين شدي عسلم.وقتي ميخوابي،وقتي چيزي ميخوري، وقتي حموم ميبرمت،وقتي بازي ميكني...خلاصه توي هر حالتي كه هستي،فقط بايد خوردت بايد بگم برات كه تقريبا٩ ماه و ده روزت  بود كه  دوتا از مرواريداي سفيدت اين دفعه بالايي ها جونه زدن و دالي كردن .البته اين دفعه پدر مارو به معنی واقعی کلمه در اوردی بالاخره سی ام مرداد اولین دندون بالا سمت چپ و  دوم شهریور بغلیش در اومد و جالبیش این بود که همه ی اینها زمانی اتفاق افتاد که مسافرت بودیم ولی تا وقتی تهران بودیم اذیت میکردی  فکر کنم دلت میخواست تو شمال دندونات دراد. سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام میخوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم یواش یواش ...
6 شهريور 1392

سفرنامه شمال

سلام سلام صد تا سلام دختر قشنگم سومین سفر شما به شمال ایران اول یه کلار دشت روستای سیرگاه بود که ویلای یکی از دوستای بابایی بود . وایی که نمیدونی چه جاییی بود تو وسط تابستون بافتنی پوشیده بودیم. ما سه تا بودیم به همراه مامان ملیح جون . که بعدا خاله نرگس اینا و دایی محمد جواد هم اضافه شدن. اون ده یه جایی بود بالای کوه باورت نیمشه لای ابرا راه میرفتیم و تنها صدایی که شنیده میشد صدای زنگوله ی  گاو وگوسفندها از دوردست بود برا ماهایی که شهر نشینیم اومجا مثل بهشت بود . وایی یاد کارتون هایدی افتاده بودم خلاصه یه روزی اونجا بودیم و فرداش به همراه جمع رفتیم لنگرود(چمخاله)وایی که چه حالیی داد و تو چه دختر خوبی بودی با اینکه دندونات دراو...
6 شهريور 1392

نه ماهگیت مبارک گل مامان

به همین زودی عین همون 9 ماه که تو دلم بودی هر دوش دوران شیرینی بود چون تو رو داشتم اون 9 ماه که تو دلم بودی فقط متعلق به من بودی شاید شیرین تر بود اما الان که برای بابا هم هستی خودت زندگی رو برام شیرین کردیییییی خیلی شیرینه خیلی زیباست وقتی مراحل رشدتو دارم هر روز میبینم وقتی نوزاد بودی چشمات خیلی خوب اطراف نمیدید منتظر بودم منو ببینیاطرافتو ببینی به وضوح دیدم که روز به روز توجهت بیشتر میشه چشمای کنجکاوت همه جا رو مبینه وقتی نمیتونستی چیزی رو با دستت بگیری و کم کم یاد گرفتی وقتی یاد گرفتی غلت بزنی چه قدر ذوق کردم وقتی تونستی سینه خیز بری وقتی تونستی هار دستو پا بری وقتی تونستی دستتو بگیری و وایستی وقتی تو...
6 شهريور 1392
1